که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز اگر بی تفاوتم اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آن چه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو تکراری است
مرا ببخش ، اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم سرد و زرد و زنگاری است
مرا ببخش بدی کرده ام به تو گاهی
کمال عشق ، جنون است و دیگر آزاری است

ای آسمانی ! ای فرشته خوی ! مادر!
بر قلب من خورشید عشق جاودانی
در باغ ایمانم درخت سبز باور
آن شعر ها یادم نرفته زیر باران
می گفتی از هاجر صدای خیس جرجر
شب ها که می شد من دلم بهانه می خواست
می بردی ام با خود به یک دنیای دیگر
آن جا که لالایی و قصه بود و رؤیا
با لحن زیبایت ز هر چه نغمه خوش تر
یک عمر پایم سوختی و دل نکندی
کی می شود جبران نمایم رنجت آخر؟
چادر نمازت تکیه گاه غصه هایم
ای خانه از عطر نفس هایت معطّر![]()
دنیای من آکنده از لطف و دعایت
آخر کجا پیدا کنم من از تو بهتر ؟

می تنم بر خاطراتم تاری از ننگم
شیشه ای از بی خیالی دور خود بستم،
عشق او با شعله هایش می زند سنگم
چنگ چنگ است این دلم هر چند از یادش ،
سرد و خاموشم ولی بی صوت و آهنگم
آه روزی عشق او رنگین کمانم بود
حال ، من بی او « همان بی رنگ بی رنگم »
بی تبارم ، او تبارم بود و عنوانم
بی پناهش من « نه از رومم نه از زنگم »
سهم من از او فقط این درد ها بود وُ
روح بیماری که « مذنب » می زند انگم
من گناهم دوری از او بود و او می گفت :
« از غم دوری بسی تنها و دل تنگم »
آخرش هم گفت قسمت بود اگر روزی ،
او پس از صد سال هم ، می آورد چنگم
شب های بارانی و سرد با عشق خلوت می کنم
در خاطراتم بی صدا خود را شماتت می کنم
آن روزها را غصّه دار هر شب روایت می کنم :
گفتی ، گلم ! عشقم شدی، می ترسم ، عادت می کنم ،
در فکر تنها ماندنم دیگر رهایت می کنم
گفتم که بی رحمانه است من بی تو آفت می کنم
گفتی ز عشق است این چنین یکباره ترکت می کنم!!
گفتم نرو ، از حرف تو احساس حیرت می کنم
دیر است امّا ، رفته ای ... من با که صحبت می کنم؟
بی تاب می شوم !
.
.
و چه کودکانه
در پیچ و تاب کوچه های خیال تو
بر گیسوانِ باد ، تاب می خورم
به سلامتی حضرت خورشید
در هر طلوع
تابش عشق را
با پیک نور ، سر می کشم
آسمان ساقی گریه های من است و
من ساقی ابرهایش...
پس کی طلوع می کنی ای عشق آتشین؟
تا در صحنه ی تاریک روزگار
پرده ، پرده خورشید را بازی کنم
از پنجره ی سکوت ، آویزان شوم
و تکّه ای ازآسمان روحم را
مهمانِ چشمانت کنم
بیا که بی تو فریادهایم
بر پوست زمان لخته می شود
عکس نگاه تو سال هاست
که در قاب شکسته ی قلب من
روی دیوار خاطرات
خاک می خورد.
بازم پونزده اردیبهشت شد و من ، یه سال دیگه از فرصتی که خدا
برای آدم شدن بهم داده بودو از دست دادم
یادم رفت که یه روزی این قدری بودم و حتی
نمی تونستم از خودم حمایت کنم هیچ کاری نمی تونستم
انجام بدم .چقدر محتاج این بودم که یکی هوامو داشته باشه....
اما خدا همه ی این لطفا رو به من کرد. همه جا دستمو گرفت.
ولی حالا که دیگه دارم بیست ساله می شم و از پس خودم بر میام
اصلا" به روی خودم نمیارم که حتی یه تشکر خشک و خالی
از خدای مهربونم ، که توی مسیر زندگی
هیچ وقت تنهام نذاشته ، بکنم.با اینکه می دونم همیشه محتاجشم.
خدا جون مرسی از این همه حمایت و بزرگواریت
کمکم کن اگه تا تولد سال دیگم زنده بودمو هنوز فرصت داشتم که
درست شم ، بتونم اون جوریکه تو می خوای زندگی کنم 
که حد اقل اون موقع مثل الان شرمندت نباشم.
خیلی دوست دارممممممم خدای میهلبونم
خدای خوبم پس حالا که شما هم هستی ، به امید آدم شدنم،
یه جشن تولد کوچولو می گیرم. یادتون نره کادوی تولدم اینه که همه ی گناها و کارای بد ِ این نوزده سال زندگیمو ببخشینااااااااا
![]()







به نام خورشید
آغاز می شوم!
طلوع خواهم کرد ،
اکنون که اوج تاریکی لحظه های من است
از پشت کدام پنجره کوچه را نگاه می کردی؟
روزی که از قلب اردیبهشت باغچه
شکوفه ی عمر من شکفت.
در انتظار به بار نشستنم هنوز
چشمان منتظرت برق می زنند؟
بی تو درخت زندگی ام را کسی هرس نخواهد کرد
گنجشک ها،
شکوفه ی خنده ام را
خواهند خورد.
و در هجوم آفت بی کسی
دلواپس مرداد داغ اندوهم
که بی نگاه پدرانه ات
چگونه میوه ی روحم را
سم پاشی کنم؟!
نمره ها، روی بورد احساسم کنج چشمان خسته، لیست شده
باز هم نمره های تکراری خنده افتاده ، غصّه بیست شده
باز باید برای یک نمره دست استاد عمر را بوسید
خواهش از عمر رفته باید کرد ور نه این بار می شوم تجدید
راهروهای زندگی را باز بغض هایم گرفته ، سد کردند
مانده ام پشت سدّ اندوهم وای ! من را دوباره رد کردند
بر دلم خورده باز مشروطی جزوه هایم همیشه بی برگ است
چیزی از زندگی نفهمیدیم درس امروزمان ، دگر مرگ است
در آسمان خاطره ام سیزده ابر شوم سایه فکنده اند و من ،
با چشم های تنها و بی رمقم
زیر سایه ی منحوسشان
سیزده ساعت تمام
سبزه ها ی خاک گرفته ی دشت روحم را آبیاری کردم
بی تفاوت و خاموش ، بدون هیچ آرزوی دست نیافتنی ،
گره از سبزه های پژمرده ی ذهنم می گشایم
و چون غبار ناچیز و معلقی در فضای مبهم آتیه ام غلت
می زنم
دلم برای سیزده سالگی ام تنگ می شود . . .
با سیزده بهار گره خورده در هم
سیزده کفش پاره که هر سال بزرگتر می شد
سیزده آرزوی شیرین دور از دست
و سیزده نقاشی رنگارنگ از لبخند زیبای پدر ،
در لابه لای پیک های نوروزی
که امروز دیگر طعمه ی موریانه های موذی اندوه اند.

من بی تو مانده ام دگر ای مهربان ترین
دیگر مرا چه کار به این هفت سین و شین ؟
بابای بهترین ، دل من بی قرار توس
یک لحظه حال و هوای عید مرا ببین
اینجا کنار خیال تو تنها نشسته ام
یک دم تو هم کنج خیالات من نشین
امشب بیا به پای غزل های خالی ام
این هفت سین بی فروغ مرا بچین
آن روزها پیش تو بودم ، چه خوب بود!
یادش به خیر ، خاطره ی عید ِ پیش از این

دلم برای خودِ تنهایم تنگ می شود .
خودِ بچّگی هایم ،
خودِ خودم ،
خودِ آن وقت ها که بابایم بود و من خجالت می کشیدم به او بگویم برایم
آبنبات چوبی بخرد،
چون حضور و لبخند بابا به شیرینی یک دنیا آبنیات مرغوب بود .
هر چند او همیشه فکر می کرد
که من آبنباتِ شیرین ِ زندگی اش هستم
ولی خبر نداشت
که شیرین ترین لحظه های نفس کشیدنِ من ، تنها وقتی بود که
پرچین امنیت را در نگاه پدرانه اش دور قلبم حس می کردم.
دیگر نگاهم دارد چروکیده می شود بس که هر روز در اتاق های
خانه ی مان جای پای بابا را جستجو می کنم.
گوش هایم مالی خولیایی شده اند و هر وقت صدای چرخاندن کلید، در،
قفل ِ در می آید ، آمدنِ بابا را تصور می کنند .
و دستانم همچنان سردِ سرد باقی مانده اند و گرمای هیچ آتشی را
چون گرمای عاشقانه ی دستان بابا نمی یابند.
بابای عزیز و دلسوزم!
می دانم که حرف هایم را می شنوی ،
می دانم که از غصّه ام غصّه دار می شوی ،
اما چه کنم ؟
بغض ِ نبودنت انگار برای همیشه در گلویم اتراق کرده است.
با اینکه می دانم فکر احمقانه ایست که همیشه منتظر برگشتنت باشم
اما در خواب های شیرین ِ هر شبم می بینم که آمده ای .
به خدا بارها دیده ام که آمده ای .
و صبح که بیدار می شوم دوباره می میرم و در خلأ دوری از تو
در خاطراتِ قشنگِ بودنت ، به تعلیق در می آیم .
کاش دوباره بودی و من زیر آفتابِ داغ ِ حمایت تو پوست احساساتم را
برنزه می کردم .
یادت هست آن وقت ها که تو بودی خواسته های متجدّدانه و
دخترانه ام چه بی محابا در
پشت ویترین مغازه ها جولان می دادند و غمشان نبود
چرا که بابا همیشه هوایشان را داشت .
یادت هست همیشه دلمان با هم یکی بود ؟ و هر چه را که اراده
می کردم بی آنکه بگویم
تو از نگاهم خوانده بودی و برایم مهیّا می کردی.
یادت هست نقشه هایی که با هم برای عید امسال کشیده بودیم ؟
یادت هست همیشه به من می گفتی تا وقتی که تو را دارم غمی
نخواهم داشت .
اما...
حالا که دیگر تو را ندارم ...

پشت دیوار داشت جان می داد
پنجره بوی عطر نان می داد
او که پولی نداشت نانوا هم
نان خود را به این و آن می داد

ای قصر رؤیایم طلسم تو شده
ذهنم پر از آلوده اسم تو شده
روحم چو یک پروانه پاک و بی ریا
بازیچه ای بر شمع جسم تو شده
راهی دراز است از تو تا فردای من
دیگر نیا حتّی تو در رؤیای من
افتاده ابری شوم و نحس از یاد تو
بر آسمان چشم چون دریای من
رفتی ولی آخر چرا این قدر دیر؟![]()
حالا که قلبم بود در چنگت اسیر
آخر چه عشقی جان من انداختی؟
یکساله ، دل ، گردیده چون صد سال ، پیر
می خواستی از ابتدا عاقل شوی
حالا که من دیوانه گشتم می روی؟![]()
هر طور می خواهی ولی این را بدان
روزی تو هم دنبال عشقم می دوی!!![]()

بابای من هم دوست داشت با اشتیاق حرف هایم را بشنود.
دوست داشت سلیقه ام را اجرا کند.
دوست داشت همیشه به موفقیت های کوچکم ببالد.
دوست داشت کنارش دراز بکشم و او بدون آنکه مرا نگاه کند
امواج پر مهر و صمیمی محبتش را
به سوی من گسیل می داد ، و در یک آن قلب هر دویمان با
یک ریتم می تپید.
دلم برای بابایم تنگ می شود
زودتر از آن وقت هایی که کفش های بچّگی ام به پایم تنگ می شد.
و دردناک تر از وقتی که قناری مان چند جوجه ی جدید داشت و قفس
دیگر برایشان تنگ تر از قبل بود.
بابای مهربانم!
نمی دانم کجایی؟ نمی دانم مرا می بینی؟ نمی دانم هنوز هم
وقتی در خانه نیستم دلت برایم تنگ می شود؟
هنوز هم دوست داری با هم فیلم های سینمایی روز جمعه
را نگاه کنیم؟
هنوز هم نگاه گرمت برای دستان یخ زده ام بی قرار است؟
یا اینکه من باید برای همیشه در سوگ بی پناهی ام باشم . . .

ما که ولنتاینی نداریم ،
ولی امیدوارم برای عشّاق واقعی یه روز
پر از خاطره های خوش باشه

دیگر تمام شد به همین سادگی گذشت
آن لحظه های پر از دلدادگی گذشت
یک عمر سینه ام قفس خاطرات بود
بیچاره عمر من که در این سادگی گذشت
باید مچاله اش کنم و دور کنم از خود
آن صفحه ای که با توام از زندگی گذشت
این را تو خواستی همه اش بازی تو بود
حالا برنده ای و به من بازندگی گذشت
امّا چه زود حادثه ی عشق تلخمان
کآزاد بودی و دل من در بندگی ، گذشت
ارباب قلب من به دلم پشت پا زدی
رفتم ، بدان که دل دگر از بردگی گذشت
ای سرزمینم جامه ات خونین و چاک است
قلبت ز جور سایه ها اندوهناک است
بیمت مباد از سلطه ی نا حق بر این خاک
زیرا که حق گسترده بر این خاک پاک است
سی سال شد آری که بند از خود گشودی
آواز استقلال بر دنیا سرودی
سی سال ، چون سیمرغ بر افلاک رفتی
بیداد را از چهره ی پاکت زدودی
آری منم فرزند این خاک قدیمی
این مردمان با خدا ، پاک و صمیمی
ما از اصالت با دیانت رشد کردیم
تا بر گرفتیم و گسستیم از عقیمی
اکنون قلم در دست من همچون کمان است
فریاد آرش در کلام من نهان است
از پر گهر مرزت همیشه می سرایم
تأثیر این تیر از زمین تا آسمان است

نمی دانم کدامین درد را بر سوگ بنشینم!!!![]()
- دل دیوانه یا قلب حزینم -![]()
پر از رنجم ،
پر از آهم ،
پر از افسوس دیرینم
به جز تنهایی و حسرت
به قلب خود نمی بینم
نه امیدی که جان گیرم،
بهاری بر خزان گیرم
نه تیمار کهن یاران بر این بال و پر خسته
که از بیراهه ها ی عشق
رهی بر آشیان گیرم
اسیر دست این خاکم![]()
زمین خورده ز افلاکم
من آن مغرور بی باکم![]()
که امروز سیاه امّا
ز گردون زخمی و چاکم![]()
نه سر دارم نه سودایی
نه آرزو و رؤیایی
نه می میرم نه می آیی!
دگر آتش کشیده بر خیال مرده ام انگار
تمام خاطراتم می رسد آخر
به روز تلخ تدفینم![]()
منم تنها و غمگینم
به بخت خویش بد بینم
ندارم چاره ای هرگز
که از روز ازل اینم!!![]()

دل من بارانی ست
و هوایم ابری . . .
کنج این کلبه ی تنهایی خود می میرم
و کسی هم حتّی
ناله ی لحظه ی جان کندن غمگینم را
در خواب نخواهد دید![]()

من با زخم زبونات رفيقم
مرهم بذار با حرفات ، رو زخم عميقم
با توام كه داري به گريه ام مي خندي!
كاش مي شد بياي و به من دل ببندي
تنها بودن ، يه كابوس شومه عزيزم
كار دل ، نباشي ، تمومه عزيزم
دوست دارم که بمیرم آیم و دست تو گیرم
حیف و صد افسوس امّا من در این دنیا اسیرم
مرغ شادی ، زرد و خسته در قفس ، تنها نشسته
می کند هر دم صدایت این دل تنگ و شکسته
می نشینم کنج عزلت غرق آه و یأس غربت
تاب این دوری ندارم کاش می گشتم فدایت
بی تو ای بابای خوبم لحظه لحظه در غروبم
مانده ام بی تکیه گاهت بر کدامین در بکوبم؟!
عکس تو شد مونس من در دلم آهنگ رفتن
کن دعایی تو برایم : تا رهد جان من از تن
گرد غصّه بر نگاهم ،
بی کسم من ، بی پناهم
روز و شب ها بی نگاهت من دگر بی مهر و ماهم
نه ، توان باورم نیست! این نگاه آخرم نیست!
تو به زیر خاکی و کس در غم تو یاورم نیست

ای کشتی زمانه ، دگر بی ناخدا نرو
بابا بیا برای رضای خدا نرو
شاید کسی شبیه تو در شعر مانده است
فریاد می زند که بمان ، ها؟ کجا؟ نرو
امشب به قلب منتظرت مبتلا منم
حالا پدر به خاطر این مبتلا نرو
چشمم به انتظار تو مانده است بعد از این
یا آشنای شعر من باش ، یا نرو
ریحانه باز میشکند قلب ساقی اش
آری غروب رسیده است ، امّا بیا نرو
بابا تو را به جان عشق قسم می دهم بمان
ای با تمام کینه ها ، نا آشنا نرو
«دوست عزیزم مینا ، شاعر این غزله که واسه فوت پدرم این شعر رو برای من سروده»





