می خواستم بهتون اطلاع بدم که من دیگه شعرامو به این آدرس پست نمی کنم
من همه ی شعرامو ( فقط شعرای خودمو) توی وبلاگ جدیدم آوردم
خوشحال می شم از این به بعد اونجا ببینمتون
خواهشا اگه منو
لینک کرده بودین از این به بعد با این آدرس جدید
و با اسم ( بادبادک شکسته) لینک کنین ممنون می شم
آدرس جدیدم اینه:
http://digital-sin.persianblog.ir/
ساعت 0:14 AM توسط نازلی(ریحانه) | |
یاد مردی دلیر می افتم
یاد آن حجّ واپسین ، یادِ
اتّفاق غدیر می افتم
یاد کوهی صبور و پا بر جا
نخل سبزی که بی صدا می سوخت
نیمه شب ها و کیسه ی خرما
درد و رنجی که چاه می اندوخت
ازدحامی عظیم شاهد بود
ماه و خورشید دست در دستند
بهر اتمام وحی و دین باید
عاشقان نیز عهد می بستند
دست هایی حریص بیعت بود
دست هایی پلید و آلوده
یادشان رفت زود پیمان را
حکم حقی که شرع فرموده
جای لبّیک روز و شب بر عدل
کینه توزی نشانه می کردند
دست دین را به بند بستند وُ
حفظ دین را بهانه می کردند
می نویسم که یادمان باشد
ظلم تاریخ بر عدالت را
شاید امروز وقت آن گشته ست
تازه کردن دوباره بیعت را

ساعت 4:30 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
یکسال شد بابای من رفت و نیامد
در خواب های هر شبم خوشحال می گفت
من بازگشتم دخترم ، گفت و نیامد
بیزارم از آذر و روز پنج شنبه
تاریخ منحوس جدایی ، روز رفتن
روزی که بابا را گرفت از ما و دیگر
هم رنگ ماتم شد دلم ازسوز رفتن
هم رنگ تنهایی ، یتیمی ، رنگ مرداب
در انتظارم تا که برگردد شبی باز
روز و شبم دلتنگ تر از پیله ای تنگ
من باورم هرگز نشد او کرده پرواز
یکسال خانه سرد از این جای خالی
یکسال مادر بی رمق ، مایوس ، خسته
هشتاد و شش حسرت به دیوار اتاقم
با اشک خشکیده و قلبی پینه بسته
این روزها کارم فقط این بود ، بابا :
دل خوش کنم بر قاب عکسی کنج دیوار
با عکس هایت زندگی می کردم آخر
در آرزوی مرگ و در امّید دیدار
ساعت 3:10 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
خاکستری ام ولی کمی تیره شدم
شب اشکم و صبح ناله ، در روز تهی
در طول زمان شبیه زنجیره شدم
بی هیچ بهانه از خدا می گفتم
وقتی که به خاطرش به شب چیره شدم
تا دوست نباشد از دلم ناراضی
خالی ز دلار و درهم و لیره شدم
شاه است و منم گدای این آبادی
بر اسب سفید قصّه اش خیره شدم
ساعت 7:37 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
خیره بر من ، همیشه خونسردند
مثل قلبم نگاهشان خاکی
گاه اخمو و گاه می خندند
می نشستند پای غم هایم
وقتی از غم نگاهشان کردم
درد من را چه خوب می فهمند
روزهایی که ساکتم ، سردم
کوه هایم صبور و خاموشند
مهربان ، رازدار و بی پروا
در تمامی لحظه ها آرام
استوارند ، مثل یک بابا
دست در دست کوه ها هر روز
می روم تا خدا و تا خورشید
تا بلندای ابرها رفتم
تا همان جا که نور می پاشید
دوست دارم که کوه باشم من
کوهی از رنج ها و شادی ها
جای امنی برای خرگوشان
در فرار از تفنگ بادی ها !
ساعت 9:4 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
در واقع محور اصلی شعر من چیز دیگه ایه که توی کامنت هاتون تا اینجا اثری ازش ندیدم
لطفا عمیق تر بخونین ، ممنون :
زل زده ست از پشت شیشه بر نگاه غصّه ام پاییز
شیشه ای حائل میان او و فردایی نه دل انگیز
فصل کشت است و زمین آماده امّا دست ها خالی است
آفت بیگانه افشاندند بر این دشت حاصلخیز
می زند هر روز غمگین ، سخت گنجشکی بر این شیشه
چشم گنجشکک چه معصوم است و از بیداد ها لبریز
آشیانش را کلاغی کرده از بن مال خود دیگر
یک مثلّث چون مترسک ، سایه اش افتاده بر جالیز
دوست دارم پس بگیرد لانه اش را زان کلاغ زشت
سوز و سرما گر چه وادارش نموده باز بر پرهیز
غم چرا گنجشککم سرما به پایان می رسد روزی
تکّه نانی را برایت می کنم با دست هایم ریز
ساعت 6:14 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
از ترس دوزخ نیمه شب بر درگهش زاری کنم
یک شب، دو شب ، چندین شب است دستان من در دست اوست
کی باورم می شد که او با من شود این گونه دوست
من تازه فهمیدم چقدر بر سینه ام نزدیک بود
یک لحظه از پیشم نرفت با اینکه دل تاریک بود
شرمنده ام ای خوب ِ خوب گستاخ و غافل بوده ام
در پیش چشمت ، بی حیا راهی عبث پیموده ام
منت نهادی بر دلم فرصت به جبران داده ای
سرخی سیب امّا چه کرد با چون من آدم زاده ای؟!!
با هر گنه در بینمان خطّ جدایی می کشم
امشب نه از دوزخ که از هجران او در آتشم
ساعت 9:51 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
عوضش یه شعر توپ واستون آوردم:
دیشب دوباره کار دلم اشک و آه بود
فریاد دلخراش من از قعر چاه بود
می خواستم که از تو بگویم خدای عشق
از خاطراتمان که تو بودی و ماه بود...
من مثل یک کبوتر بر بام شانه ات
کی بینمان خطوط سیاه از گناه بود؟
یادش به خیر خنده و بازی کودکی
بر روی دست های تو تابم به راه بود
آری منم ! همان که ز گل آفریده ای،
آن کس که ظلم کرده به خود ، بی پناه بود ...
در آسمان سراغ تو را می گرفتم و
جا پای مهربان تو در بین راه بود
ممنونم از تحمل طولانیت عزیز
بر بنده ای که حاصل عمرش تباه بود
حالا برای توبه و اصرار آمدم
امشب دوباره کار دلم اشک و آه بود
ساعت 9:43 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
بنویسم از گناهم و فریب بوی سیبی
منم آن غزال غمگین ، زگناه خود فراری...
که به دام تنگ دنیا شده صید بی قراری
من و چشم مانده بر راه من و پای مانده در دام
به امید اینکه صیّاد شود از نگاه او رام
دل من در آرزویش شده مثل یک کبوتر
که در آسمان هشتم به هوای او زند پر
به تو خیره مانده چشمم تو که می رسی به فریاد!
به دخیل دست هایم و دریچه های فولاد

ساعت 10:4 AM توسط نازلی(ریحانه) | |
سلام من به پرستو به کوچ و هجرت و رفتن
به پر کشیدن در اوج به وقت سبز پریدن
به آن عروسک خاکی کنار بالش مخمل
به دست کوچک و لرزان و اشک و ضجّه و تناول
سلام من به تفنگ و پلاک و چفیه و پوتین
به مرد تشنه ی بی جان ، لباس و قمقمه خونین!
به آیه آیه ی فریاد شکست قاطع شمشیر
صدای خز خز ِ بی سیم و رمز محکم تکبیر!
سلام من به رهایی به رنگ قرمز پرچم
به زخم بال کبوتر و سینه های پر از غم
ساعت 5:29 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
البته من می خواستم از شهدا بنویسم نمی دونم چرا قلمم از آقا نوشت ...
شاید به خاطر جشنواره ی منتظران بود اما خوشحالم که از امام زمانم نوشتم
هر چند که نتونستم خوب حق مطلب رو ادا کنم
چشم های کوچه را امروز باز باید آب و جارو کرد
باز ، صبح جمعه تسبیحم دانه دانه یاد از او کرد
بهر چشم کور دل ، آخر جمعه ، بوی پیرهن آید
قحطی است و جای مصر این بار سوی کعبه راه می باید
شرمسار ، از گناهان ، از گرگ های کفر و نامردی
یوسفم ! شبانه می گریم توبه می کنم ، که برگردی
در غروب تلخ هر جمعه باز از امّید سرشارم
جمکران و چاه می دانند من چگونه یوسفی دارم...!

ساعت 10:24 AM توسط نازلی(ریحانه) | |
راستش خیلی وقته که دلم خیلی واسه شهدای عزیز و غریب کشورمون تنگ و داغون شده
اما نمی دونم چرا سعادتشو ندارم چیزی براشون بنویسم
ولی توی این چند روز به این غزل قشنگ بر خوردم که دلم نیومد توی وبم نیارمش
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد ، البته متاسفانه نمی دونم شاعر این غزل زیبا کیه ولی
حدس می زنم زنده یاد حسین منزوی باشه
تقدیم به دلای مهربون همه ی شما دوستای گلم:![]()
مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را
مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را
محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح،
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
بي تابم آنچنانكه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل
ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي مي آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را...
ساعت 7:2 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
برگ برگ است این دلم ، در حسرتی پاییزی ام
می شناسی خوب من را ، زخم هایم را ببین !
خون عیسایم که در پیمانه ات می ریزی ام
هر چه با من کرده ای ، روزی نصیبت می شود
این چنین با طعنه ، کم کن خنده بر ناچیزی ام
کرده بودم توبه تا دل بر نگاهی نسپرم
خوردم امّا چوب نادانی ز نا پرهیزی ام
گرچه می دانم پشیمانی ، دگر این توبه را
نشکنم حتّی اگر از دار غم آویزی ام

ساعت 7:16 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
دلم خیلی گرفته
اصلاْ گیرم هر روزم روز پدر باشه وقتی که بابای من دیگه نیست
وقتی کسیو ندارم که توی این روز ازش قدر دانی کنم
بایدم نتونم چیزی بگم چون دیگه این تکیه گاهو ندارم

ساعت 9:9 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز اگر بی تفاوتم اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آن چه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو تکراری است
مرا ببخش ، اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم سرد و زرد و زنگاری است
مرا ببخش بدی کرده ام به تو گاهی
کمال عشق ، جنون است و دیگر آزاری است

ساعت 8:56 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
ای آسمانی ! ای فرشته خوی ! مادر!
بر قلب من خورشید عشق جاودانی
در باغ ایمانم درخت سبز باور
آن شعر ها یادم نرفته زیر باران
می گفتی از هاجر صدای خیس جرجر
شب ها که می شد در دلم غوغا به پا بود،
می بردی ام با خود به یک دنیای دیگر
آن جا که لالایی و قصه بود و رؤیا
با لحن زیبایت ز هر چه نغمه خوش تر
یک عمر پایم سوختی و دل نکندی
کی می شود جبران نمایم رنجت آخر؟
چادر نمازت تکیه گاه غصه هایم
ای خانه از عطر نفس هایت معطّر![]()
دنیای من آکنده از لطف و دعایت
آخر کجا پیدا کنم من از تو بهتر ؟

ساعت 2:16 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
بی تاب می شوم !
.
.
و چه کودکانه
در پیچ و تاب کوچه های خیال تو
بر گیسوانِ باد ، تاب می خورم
به سلامتی حضرت خورشید
در هر طلوع
تابش عشق را
با پیک نور ، سر می کشم
آسمان ساقی گریه های من است و
من ساقی ابرهایش...
پس کی طلوع می کنی ای عشق آتشین؟
تا در صحنه ی تاریک روزگار
پرده ، پرده خورشید را بازی کنم
از پنجره ی سکوت ، آویزان شوم
و تکّه ای ازآسمان روحم را
مهمانِ چشمانت کنم
بیا که بی تو فریادهایم
بر پوست زمان لخته می شود
عکس نگاه تو سال هاست
که در قاب شکسته ی قلب من
روی دیوار خاطرات
خاک می خورد.
ساعت 11:34 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
بازم پونزده اردیبهشت شد و من ، یه سال دیگه از فرصتی که خدا
برای آدم شدن بهم داده بودو از دست دادم
یادم رفت که یه روزی این قدری بودم و حتی
نمی تونستم از خودم حمایت کنم هیچ کاری نمی تونستم
انجام بدم .چقدر محتاج این بودم که یکی هوامو داشته باشه....
اما خدا همه ی این لطفا رو به من کرد. همه جا دستمو گرفت.
ولی حالا که دیگه دارم بیست ساله می شم و از پس خودم بر میام
اصلا" به روی خودم نمیارم که حتی یه تشکر خشک و خالی
از خدای مهربونم ، که توی مسیر زندگی
هیچ وقت تنهام نذاشته ، بکنم.با اینکه می دونم همیشه محتاجشم.
خدا جون مرسی از این همه حمایت و بزرگواریت
کمکم کن اگه تا تولد سال دیگم زنده بودمو هنوز فرصت داشتم که
درست شم ، بتونم اون جوریکه تو می خوای زندگی کنم 
که حد اقل اون موقع مثل الان شرمندت نباشم.
خیلی دوست دارممممممم خدای میهلبونم
خدای خوبم پس حالا که شما هم هستی ، به امید آدم شدنم،
یه جشن تولد کوچولو می گیرم. یادتون نره کادوی تولدم اینه که همه ی گناها و کارای بد ِ این نوزده سال زندگیمو ببخشینااااااااا
![]()







ساعت 12:41 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
به نام خورشید
آغاز می شوم!
طلوع خواهم کرد ،
اکنون که اوج تاریکی لحظه های من است
از پشت کدام پنجره کوچه را نگاه می کردی؟
روزی که از قلب اردیبهشت باغچه
شکوفه ی عمر من شکفت.
در انتظار به بار نشستنم هنوز
چشمان منتظرت برق می زنند؟
بی تو درخت زندگی ام را کسی هرس نخواهد کرد
گنجشک ها،
شکوفه ی خنده ام را
خواهند خورد.
و در هجوم آفت بی کسی
دلواپس مرداد داغ اندوهم
که بی نگاه پدرانه ات
چگونه میوه ی روحم را
سم پاشی کنم؟!
ساعت 1:57 PM توسط نازلی(ریحانه) | |
نمره ها، روی بورد احساسم کنج چشمان خسته، لیست شده
باز هم نمره های تکراری خنده افتاده ، غصّه بیست شده
باز باید برای یک نمره دست استاد عمر را بوسید
خواهش از عمر رفته باید کرد ور نه این بار می شوم تجدید
راهروهای زندگی را باز بغض هایم گرفته ، سد کردند
مانده ام پشت سدّ اندوهم وای ! من را دوباره رد کردند
بر دلم خورده باز مشروطی جزوه هایم همیشه بی برگ است
چیزی از زندگی نفهمیدیم فصل بعدی درسمان مرگ است
ساعت 6:20 PM توسط نازلی(ریحانه) | |




