نگو که فاصله ست بین ما نگو
نگو که راه ما ز یکدگر جداست![]()
بیا که تکیه گاه هم شویم و باز
پلی میان قلب های ما خداست
دلم چنان گرفته از نبودنت
که ابر گریه ام گرفته روی ماه![]()
بیا و روشنی بپاش بر شبم
بگو که نیستی رفیق نیمه راه![]()
نگو : « برو ... برو و یاد من نباش
به عشق تازه خو بکن نه یاد من»
مرا نه تاب دوریت... ندیدنت
کنار من بمان برس به داد من
من از تو دل نمی کنم که عشق تو
به کنج سینه ام نشسته تا ابد![]()
اگر چه از دلم تو آگهی ولی
به دل دوباره می زنی تو دست رد
بدان بدون یادت ای همیشه خوب
نفس کشیدنم چو پیله بافی است
نگو به درد یکدگر نمی خوریم
که عشق را دو قلب ساده کافی است
و خدا هر شب
چه ساکت و سرد
تو را سبد سبد از خواب های من می چید
که مبادا
بهشتش
گل شب بو کم بیاورد
انگار
او دلش می خواست
که روی شانه ی من
تنها
سنگینی بار امانتش
و نه پرّان جای دست های تو
به یادگار بماند
بلور اشک تو دانه های انگور و
برق نگاهت میوه ی ممنوعه ی بهشتم بود
سرخی شرم گونه های تو سیب را کم بها می کرد
آنقدر دلخواه
انار قرمز خنده ات می شکفت
که هیچ شیطانی
تمایلی نداشت رانده شود
از وسوسه های بهشت ما
تما آدم ها
به هوای تو از پا در می آمدند
و جز من
هیچ حوّایی
همچو بهشتی ندیده بود
خدا دلش برای تمام آدم و حوّاها سوخت
و یک شب که پرده ی پلکم را
به روی خواب هام نکشیدم
خدا بهشت مرا دزدید...![]()
![]()
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم!
اما...نه:
گاهی از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلب هامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره می گداخت
دست تو بود و دست من ـ این دوستان پاک ـ
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وز این پل بزرگ
ـ پیوند دست ها ـ
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم!
ای سر کشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب
تو آفتاب بودی
بخشنده... پاک... گرم
من مرغ صبح بودم
ـ مست و ترانه گو ـ
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم.
در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله ی بلند شفق ها
غمگین گداختیم.
جز یاد آن نگاه و تبسم
مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم.
ما پاک سوختیم.
ما پاک باختیم.

خواب هایم را گلوله گلوله
به سوی تو پرتاب می کنم
شاید ببینمت
و تو حتی نگاه مرا
نشنیده می گیری...
روزی که تو را بر گرده ی کوه ها سوار کردم
و گذاشتم تمام سرسبزی دشت روحم را ببینی
به لیاقت چشمهایت
ایمان داشتم
و با تمام دلم
تو را فریاد می زنم
تو دلم را نشنیده می گیری...
وحال اینجا
از ترس گوش ها و چشم های نالایق
صداقت قلبم را به زنجیر می کشم
و ساقه ی بلند چکمه هایم را
مثل تمام روسری های رنگی ام
پنهان میکنم
با این همه
کوه ها به مجازات بی پروایی ام
مرا به صلّابه خواهند کشید!!
که از لابلای ارواح چروکیده
از تنگنای قلب های ترک خورده![]()
و از برق پریده رنگ نگاه های نمناک
فریاد بر آورد :
ـ آی در مسیر گنه تاخته
آی از جفا گریبان شکافته ـ
آی انسان!
تو را
و خدا را
و شرافت در گنجه های فسانه خاک خوده ات را![]()
دستت زمن بدار...!

سوختم...
خوش به حال تو
ماهی و سایه ات روشن
توی ذهن آب
ماهی شدم
تشنه تر از خورشید
روی حوض خندیدی:
خندیدم
سایه ات پاشید
قهر کردی...
بلد نبودم ماهی باشم
سیب ماندم
مثل ماهی و خورشید
سرخ سرخ
وقت آمدنت!

از زمانی که خسته از دلم تو کوچیدی سخت درگیر گریه ها و درد و آشوبم
گر چه بی شک دلت ز من زدوده ای امّا در دلم مانده یاد دلنوازت ای خوبم
از تو هرگز دلم دوباره پس نمی گیرم تا قیامت بدان تویی تو یار و محبوبم
حال تنها خدا شود پناه این آهم ورنه من با تو گفته ام که بی تو مغلوبم
دل شکستی و مهر خود ز من بریدی باز مانده بر ره نگاه چشم خیس و مرطوبم
۱
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می ذاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون ...
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاْس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی...


ای زلال تابناک!
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی...
ماهی تو
جان سپرده روی خاک.
که هر گاه تمام خانه هایش پر شود
جایزه اش مرگ است...![]()
پاشیده در سراسر دل رنگ زرد عشق![]()
معشوق ، با رقیب به کامش رسیده بود
بازنده عاشق است فقط در نبرد عشق
اکنون چنان پر است دلم از جفا که هیچ
پروا ندارد این دل تنگم ز طرد عشق![]()
دارم اگرچه حسرت عاشق شدن ولی
باران اشک شسته دلم را ز گرد عشق![]()
دل بر مزار آینه ها ، سخت مانده در
افسانه ها و هیبت رویای مرد عشق![]()
ماسیده جرعه جرعه ی لبخند بر لبم
چون زهر، تلخ می گذرد، فصل سرد عشق
تقصیر عشق نیست که من دلشکسته ام
هرگز نمی خورد دل نازک به درد عشق![]()
این روزها تلاءلؤ زیبای عشقمان از آفتاب طعنه زنان برده آبرو
بی تاب مانده کلبه ی عشقم هنوز هم از لحظه ای که آمده ای در سرای او
هر روز سال، ثانیه ها را شمرده ام تا کی بود دوباره شوم با تو رو به رو؟
دنبال ردّ پای تو پا بسته می دوم در کوچه های تنگ،سراسیمه،سو به سو
آخر چگونه ثانیه ای بی تو سر کنم؟ رؤیای من همیشه تو را کرده جستجو
غوغای بی تو بودن و بی تاب و تب شدن بر پا نموده در سر من شور وهای و هو
هر لحظه رو به سوی تو دارد نگاه من با من همیشه هر که خواهد دلت بگو
دل گرچه شیشه است ولی پر زمهر توست با سنگ حرفهای توای خوب،کرده خو ![]()
فقط دو ماهی قرمز داشت به جست و خیز و تماشایی
و شب که نور تو می پاشید ز انعکاس مه آسایت
به هیچ ثانیه نشناسند ز فرط شوق سر از پایی![]()
ولی هنوز به یادم هست فراق و زخم زبان هایش
به دل که گفت: عجب از توست چنین توقع بی جایی!!
بیا به خواب غزل هایم ببین چه خسته و رنجورم![]()
دگر ز خواندن شب تا صبح ، برای حوصله ، لالایی
برای تنگی دل، غمناک، من از تمامی قالب ها
چه شعر ها که سرودم باز، سپید، موج نو، نیمایی
نوشته نم نم و بغض آلود ، میان تک تک اشعارم:
هنوز دیده ی من مانده ست به ره که باز تو کی آیی؟ ![]()
لحظه ی دو نیم کردن سیب است...
که نگران نباش
چگونه تکه ی بزرگ تر را
برای خودت برداری!!![]()

هر شب از ناله ها و بارش ها![]()
کاش هر گز دلم نمی دیدت
تا نباشم اسیر خواهش ها
بی تو من تکیه گاه افسوسم
در فراقت بدان که می پوسم
بی نگاهت بدون دستانت
با غمی تلخ و سرد ماًنوسم
دل به یادت چو شمع می سوزد
بر رهت هی نگاه می دوزد
در دلم خاطرات و روً یایت
آتشی پر شراره افروزد
این منم خسته تر زتاریکی
مانده ام در حصار باریکی
با خدایی که مانده با قلبم
در همین گوشه ها و نزدیکی
گر چه از عشق من تو بیزاری
هست یادت ولی به دل جاری
از تو ای پاک تر ز دریاها
دست عشقم طلب کند یاری






